اصلا اون کوچه دیگه شکل کوچه ما نبود
اسمش باغ پزشکی بود؛ کرده بودنش دستغیب شانزدهم
با شک و تردید پیچیدیم توش چون سر کوچه همش زمین خاکی بود و الان پر بود از چهار دیواری
تمام تیر چراغ برق ها رو از سمت خونه ما جمع کرده بودن و برده بودن اون دست کوچه
جا پای بالا کشیدن از تیر چراغ برق نبود که نبود
زمین خاکی روبروی خونمون شده بود یه آپارتمان که جلوی منظره غروب رو میگرفت
کوچه روح الله اینا یکدست پر از مجتمع های چهار طبقه بود و فقط درب رنگ نشده خونه اونا همچنان آجری رنگ یادگاری مونده بود. روح الله رو داداشم آتیش زد
خونه آمنه اینا که ته کوچه رو بن بست کرد و کفر هممون رو در آورده بود؛ گودبرداری شده بود و دورشو نوار احتیاط پیچ کرده بودن
درخت خونه اسماعیل اینا که یه وجب بود انقدر بزرگ شده بود که از پشت بوم سر درآورده بود
خونه نجمه و سمیه اینا رو خراب کرده بودن و کارگرها توی طبقه دومش در حال کار بودن، همیشه دور چشمه ای که ته کوچه شون بود جمع میشدیم و پامون رو میکردیم وسط آب و بچه قورباغه له میکردیم
خونه مریم آجری دیگه تموم شده بود و نما کرده بودنش
خونه کبری اینا شده بود پنج طبقه بنام ایران یک. کبری و صغری چون دهاتی بودن پا برهنه راه میرفتن و ما مجبورشون میکردیم دوچرخه های مارو هل بدن تا اجازه بدیم بیان تو کوچه بازی کنن
اما خونه ما...
خونه ما پنجره هاشو در آورده بودن و پنجره های معمولی بجاش جوش داده بودن به قول مامانم بی سلیقه ها
با چارچوب آهنی بدون رنگ و پر از گج که رو شیشه ها مونده بود و نما رو خراب کرده بود؛ که انهُ خونه تکونی عید رسم سکنه اش نبوده هرگز
رنگ کرمی کوچه همونی بود که ما زده بودیم و رنگ درب کوچه پشتی از قهوه ای به نارنجی تبدیل شده بود
زنگمون همون زنگ بود که بابام یکم پایین تر نصبش کرد که دست مام بهش برسه
دیوانه وار زنگ زدم کسی درو باز نکرد
دوباره زنگ زدم ولی کسی خونه نبود؛ که اگر بود خونمون رو ازش پس میگرفتم و بیرونشون میکردم
انگار دیگه هیچ آدمی تو اون کوچه زندگی نمی کرد
ساکت و بی روح
از لوله گاز خواستم برم بالای در و تو حیاط رو نگاه کنم
بست لوله گاز زنگ زده بود و نمیشد بهش آویزون شد
غم دنیا اومده بود تو دلم
خیلی سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم
خونه بهاره اینا روبرویی ما بود و دو طبقه کرده بودنش؛ یاد درخت کرچکی که باغث استفراغ همه محل شده بود افتادم
فقط خونه آزاده اینا مثل قدیم بود و اگر سند خونشون مشکل نداشت اونا هم کوبیده بودن و آپارتمانش کرده بودن
وای...
باغ اناری
کوره آجرپزی
مرداب و باتلاق که بهش میگفتیم گودی
گاوداری و گله دونی و سگ سپاستین
زمین خاکی ها و گلهای بدبوش
بچه دهاتی و کولی های شلیته پوش
کفتر بازها و بیو بیو کردنشون
دوچرخه هیجده عامو
سنگای چیده شده هفت سنگ
دروازه گل کوچیک تور سوراخش
توپ سه پوسته و خون دماغ شدنمون
شیش خونه و پوست پرتغال
سنگای یه قل دو قل
نون خشکی، آلاسکا فروش، چرخ فلکی
هیچکدومش؛ هیچکدومش تو کوچه نبود که نبود
غلط کردم رفتم دیدم محله قدیممون رو
رفتم مغازه بابام؛ هنوز تابلو درب و پنجره سازی بنامش اون بالاش بود؛ همسایه تعویض روغنی سمت راستش شده بود سوپر مارکت، همسایه دست چپی هنوز قاب و آینه میفروخت
تو مغازه شده بود انبار چوب و قفسه و تشک
اتاقک بالای مغازه که میرفتیم توش مشق مینوشتیم و یواشکی بابامو دید میزدیم هنوز همونجوری سیاه و روغنی بود
انگار مثل وقتی بابام بود، همونجوری گذاشته بودنش تا برگرده
خونمون و مغازمون هنوز دست بساز بفروشها نیافتاده بود
تمام بچگیم مثل یه فیلم تند تند رد میشد
درمانگاه موسی ابن جعفر که مامانی بردم بخیه کرد پیشمونیمو همونجوری مونده بود با نرده های سبزش
بستنی فروشه ولی رفته بود از کنارش و انگار هیچ مامان بزرگی دیگه قول بستنی لیوانی به نوه اش نمیداد اگه جیغ نزنه موقع بخیه کشیدن
مسجدم همونجوری مونده بود و من آخرشم نتونستم مکبر بشم
خواهر کوچیکم میگه یه روز پولدار میشم و میرم جفتشو پس میگیرم
مغازه و خونه پدری رو
خونه و مغازه ای که الان چندین میلیارد شده و مفت مفت دادیم رفت...
کاش بچگیمونم پس بگیره