خرید بک لینک

خونه مامانی هیجان انگیزترین جای شهر بود

اون موقع ها اینجوری نبود سرتو از خونه بیاری بیرون همه چی دم دستت باشه که بتونی بخری

مثلا خود ما تو شیراز باید نیمساعت راه میرفتیم تا به اولین بقالی بی هیچی و جنس ناقص برسیم که بتونیم تخم مرغ یا ماست بخریم و با ته پولمونم یه بستنی یخی

نونوایی هم یک ساعت راه بود و انقدر راه میرفتیم که نصف نون تو راه خورده میشد بخاطر کالری که میسوزوندیم

خلاصه همه چی خیلی دور بود

اما خونه مامانی یه کارخونه بستنی قیفی (لیسی) در فاصله بیست قدمیش به سمت چپ بود

و ساندویچی علی آقا سوسیس فروش هم بیست قدم به سمت راستش بود

در فاصله اینا هم آب زرشک و آلاسکا یخی میفرختن

سر پیچ اولین کوچه بعد ساندویچی یه لوازم آرایش فروشی بود که مژه مصنوعی میفروخت تو اوووون زمان و من همیشه پشت ویترین میخکوب میشدم رو ماتیک سرخاش که نصفش ازش بیرون بود تا رنگشو ببینی

عروسک فروشی خداروشکر یکم دورتر بود

اما اونطرفترش پارک بیسیم بود و ما به ذوق رسیدن به پارک از عروسک فروشی زود میگذشتیم و موقع برگشتن از پارک از ویترین نگاشون میکردیم و نمیدونم چرا هیچوقت نمیگفتیم عروسک میخوایم سر جدتون یکیشو برامون بخرین

سر اون یکی خیابونش شیرخوارگاه آمنه بود و بزرگترین علامت سوالمون این بود که توش چه خبره بچه ها چجوری بزرگ میشن بدون ماماناشون پشت پنجره های میله دار و زندان مانندش

یعنی اگه زندگی یه بچه به صراط راست پیش میرفت جایگاهش با مامانش تو پارک بود و اگه خلاف اون پیش میرفت و چپکی میشد سر از پرورشگاه و یتیم خونه در میاورد و خانوم هاویشام بزرگشون میکرد

خلاصه اجماع نقیضین در این محل قل قل میزد

تو محل که بین پارک تا شیرخوارگاه بود جوی ها باریک و کوچه ها باریک بود اما سر خیابونها جوب ها انقدر بزرگ بود که نمیشد ازش بپری و خیابون انقدر پهن که دستتو باید میدادی یه بزرگتر ردت کنه

تو کوچه ها بوی برنج و خورشت و دمپختک میومد سر خیابون بوی لجن و دود اتوبوس و روغن موتور

تو کوچه همه به هم سلام میکردن و همدیگه رو میشناختن، سر خیابون همه بهت تنه میزدن و پاهاتو له میکردن

خلاصه خوشبختی در شعاع یک کیلومتری خونه مامانی بود تا اول اسفند سال هفتاد و سه

برچسب: نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:22

صفحه بندی