خرید بک لینک
تازه سر کوچمون یه شیرینی فروشی باز شده بود که نون خامه ای میزد

همزمان مسابقه بخور بخور شهریاری هم جمعه ها از تلویزیون برگزار میشد

عصر جمعه باشه و شش تا بچه بشینن جلو تلویزیون نون خامه ای خوردن ملت رو ببین؛ خوب معلومه مامان و باباهه میفتن تو رو دربایستی و میگن برین سرکوچه یکیلو بخرین شما هم با هم مسابقه بذارین

خلاصه جمعه ها میرفتیم یه جعبه نون خامه ای میگرفتیم تا بعد از شهریای ما مسابقه خانوادگی خودمون رو اجرا کنیم

بابام میگفت دستاتون رو بگیرین پشتتون و سرتون رو بکنید تو بشقاب و نون خامه ای رو چپل چپو کنید

خامه بود که میرفت تو دماغ و موهامون و مامان و بابام دست میزدن و داد میزدن بخوووور بخوووور-بخوووور بخوووور

یک کیلو شیرینی در کمتر از یک دقیقه به فنا میرفت

کاش اون موقع ها هم عکس گرفتن راحت بود

ما برای اینکه دلقک بودنمون ثابت بشه و نمره بیاره موقع گاز زدن سر و صورتمون رو میمالیدیم تو خامه ها

تا وقتی صورت همدیگه رو بعدش نگاه کنیم بیشتر بخندیم

قنادی سرکوچه جمعه ها منتظرمون بود و خوب میدونست سرکوچهء کیا مغازه بزنه

یکبار هم مامان و بابام با هم مسابقه گذاشتن و خیلی مسابقهء هیجان انگیزی بود

بعضی وقتا مسابقه به دور دوم و یه کیلو شیرینی اضافه میکشید

یادش بخیر تا چند وقت هممون نگاه خامه میکردیم حالت تهوع میگرفتیم از بس ما اون موقع نون خامه ای قورت دادیم

الان هم هر وقت پشت یخچال شیرینی فروشی میخوام شیرینی تر انتخاب کنم هیچوقت نون خامه ای رو نمیگم بذاره ولی خاطره خوبی ازش دارم

یه حسی بین عشق و نفرت همزمان :))

برچسب: بخور,بخور, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

صفحه بندی