میری میری تا ته ته خوشی
اونجا که یاد بچگیت میفتی و انقدر به بچه تو بغلت مهر میورزی که کودک درونت بره تو جسم اون فسقلی و بپره بالا پایین و ملق بزنه
خوبیش اینه هیچکس نمیفهمه تو داری دست نوازش به کودکی خودت میکشی
حسابی میتونی روح بچگیاتو تصلا بدی و کمبود محبتهاشو جبران کنی
میچسبی به اون بچه تا بشه همبازی دوران بچگیت و دوست صمیمی میشین
دوباره هزار سال جوون تر میشی و انگار همسن و سال اون هستی
هر کودکی که متولد میشه، اگر همخون تو باشه و خواهر و برادر زاده ات باشه تو دوباره متولد شدی؛ مبارکت باشه
خودتو تو اون میبینی و یکمم شبیه عزیزانته و داد میزنه ما از همیم
انقدر براش هله هوله خود نخورده و اسباب بازی خود نداشته میخری که دردهای بی درمونت دوا میشه
هیچ روانپزشکی نمیتونه به اندازه یه بچه روحتو بسازه
زبون باز میکنه و کلمات رو اشتباه میگه و تو روحت از بدنت جدا میشه با صداش
میگه بگل بده (یعنی بغلم کن) تو دیگه به وزنش توجه نداری که چندکیلو هست و زورت چقدره
صد کیلو هم باشه میاریش تا برسه رو قلبت و دیگه آرزویی برات باقی نمی مونه
یه نظریه هست که میگه شما دنبال دلیل حال بدت نباش؛ ببین چند روزه که بچه بازی نکردی
بیخود نیست همه میزنن تو سر و کله خودشون که بچه دار بشن
بچه یعنی عمر دوباره یه آدم میانسال که بر میگرده و بهت اهدا میشه
میگن نوه از بچه عزیزتره
چون تو وقتی بچه داری دغدغه های زندگیت نمیذاره حسابی باهاش حال کنی و دلت میسوزه چرا خوب دق و دلی کودک درونتو سرش خالی نکردی
اما وقتی نوه دار میشی؛ یک تیکه از وجودت متولد میشه و تو زمان کافی برای حظ کردن داری و گوشه لبت برای همیشه لبخند جونه میزنه
آشتی دوباره با کودک درون که در نیم قرن پیش طرد شده ، خوب معلومه نوه رو عزیزتر میکنه
برچسب: بازی,
نویسنده: هستی اکبرینژاد