دقیقا عزیز هیچوقت خونه ای نداشته که من یادم باشه
مامانم میگه وقتی عروسشون شدم بیوه چهل و پنج ساله بود
نمیدونم از کی مستاجر خاله سید شدن بعدش مستاجر خدیجه خانوم اما خدابیامرزی براشون میگن هر از چندگاهی
اما میدونم وقتی خواهر بزرگم بدنیا اومده بابام خونه خریده چندتا کوچه بالاتر از خونه مادر زنش (یعنی مامانی)
تا وقتی ما بچه بودیم و شیراز زندگی میکردیم یه اتاق بود بنام اتاق عزیز که تو خونه ما بود
عزیز هر موقع میخواست میرفت یکماه اردبیل پیش فک و فامیلش و برمیگشت شیراز
یا میرفت پیش دوتا عموهام که یکیشون همیشه رشت بود و اون یکی یا تهران بود یا بندرعباس
اینجوری بود که ما همیشه عزیز رو داشتیم در کنار خود تا بابام فوت کرد
بعد فوت بابام انگار تازه احساس کرد باید خونه و پول داشته باشه و نباید پیش عروس زندگی کنه
اما عزیز هیچوقت به پس انداز و پول اعتقادی نداشت و نداره و به قول خودش هرچی دست راستش دادن از دست چپ بخشید به ندارها و یه لقمه میخوره صدتا نذر گدا میکنه
اینجوری شد که عزیز بقچه لباساشو جمع کرد و رفت تهران زیرزمین خونه خاله گلی
خاله گلی تو بهزسیتی کار میکرد و خودش میگفت خونه ام رو با یه کامیون آجری که باباتون خالی کرد برامون ساختیم و اول تو چادر وسط زمین خالیمون زندگی میکردیم
عزیز چون به امامها و سیدها و جدشون ارادت خاص داره همیشه هوای خاله گی و شوهرش آقاسید رو داشت تا یواش یواش خونه ساخته شد در دو طبقه و نیم
دست روزگار و چرخ گردش عزیز رو مستاجر هونجایی کرد که خودش ساخته بود
هرکاری کردیم عزیز رو نتونستیم راضی کنیم پیشمون بمونه یا بره رشت پیش عموم
اینجوری شد که برگشت به همون محلی که از قدیم بود یعنی شهر ری و پل سیمان و از محله های بالا شهر که کفر آسمونشو گرفته فرار کرد بقول خودش
بعد چند سال صاحبخونه گلش شوهرشو از دست میده و خونه بی سید میشه و عزیز باز ساز رفتن میکنه
دلش یه خونه حیاط دار میخواست که آپارتمانی هم نباشه و به مسجد نزدیک باشه
یعنی دلش نگیره و بتونه آسمون و خدا رو ببینه
این شد که سر خیابون همونجا یه خونه گرفت و موند که موند
برچسب:
نویسنده: هستی اکبرینژاد