آخرای تابستون بود که گفتن همه اسیرا رو دارن برمیگردونن ایران، بلیط گیر نمیومد از شیراز بیایم تهران
مامانم یه بلیط اتوبوس با التماس به راننده ها گرفت و منو نشوند رو پاهاش و راه افتادیم
شب منو کف اتوبوس خوابوند و من راحت تا تهران خوابیدم و هرکی رد شد بره آب بگیره از جلوی اتوبوس هی غر زد که چرا راهو بستین اما من تخت دراز به دراز افتاده بودم زیر دست و پای ملت شهید پرور
خلاصه داوود رو آوردن و همه محل و دوست و آشنا برای دیدنش هجوم آورده بودن خونشون
به همه میگفتن بغلش نکنید کمر و گردنش زخمه ولی هیچکس نمیدونست جریان چیه
همه دست میدادن و گریه میکردن و سر و صورتشو میبوسیدن
خوشحالی آزادیش و اتمام جنگ و جمع شدن بمب و موشک خیلی برای من که بچه بودم درک نمیشد
من فقط خوشحال بودم که اومدم مسافرت و چند روزه که بزم و شادی پلوخوری برپاست
اما غم چشمای داوود و فرم صورتش یادمه مثل شکست خورده ها بود و من میترسیدم از چشمای عسلیش
بعداز اون همیشه داوود تو اتاقش بود و همه یواش یواش متوجه دردا و افسردگیش شدن
از اینکه کسی بپرسه چی شده تو این دوسال و تعریف کن جریانو فراری بود و تقریبا همه فهمیده بودن خاطراتشو نمیخواد یادآوری کنه و فیلمای جنگ رو ببینه
بچه ها بهش میگفتن داوود لولک و همه خانواده وقتی میدیدن با اسم لولک خنده به لباش میاد میخندیدن
چندسال تحت درمان بود و شنیدیم نمیتونه ازدواج کنه و ما نمیدونستیم چرا نمیتونه ازدواج کنه
اما یه دختر رو همیشه میدونستیم دوست داره
تازگیا شنیدیم که اون سالها خانوم دکترش عاشقش شده بود اما چون خودش سرطان داشت و عمرش بدنیا نبود به هم نرسیدن
چندسال پیش خبرهای عشق جدیدش برای ما که دیگه دختر بزرگی شده بودیم جذاب بود
همش پچ پچ میکردیم و فضولی و فال گوش ایستادن ببینیم اسمش چیه، چه شکلیه، جریان چقدر جدیه
خلاصه چهارسال پیش ازدواج کردن و فامیل از خوشحالی اشک میریختن اما باز ما نمیفهمیدیم چرا اشک ملت خشک نمیشه بابت هر موضوعی که به داوود ربط داره
پارسال عید غدیر داوود تب کرد و بستری شد بیمارستان چون زخماش عفونت کرده بود
بعد از سید پارتی خاله ام همه رفته بودن عیادتش
هر روز میگفتن باید یجای بدنشو عمل کنیم و هر موقع مرخص میشد به ده روز نمیرسید که دوباره باید بستریش میکردن
انقدر عفونت رو خالی کردن که ماهیچه های لگن کاملا تخلیه شد و خوشحال بودیم که عفونت به عصب نرسیده و فلج نشده
چند ماه آزمایش و عمل و مورفین و درد و دعا و ثنا
تا اینکه گفتن باید شیمی درمانی کنیم سرطان گرفته
اما داوود دیگه نمیتونست حرکت کنه و زخم بستر گرفته بود
از درد بیهوش میشد و موقع پانسمان فریاد میکشید
به خانومش التماس میکرد که آمپول هوا بهش بزنه و خلاصش کنه
قدرت بلع و دفع رو از دست داده بود با لوله غذا به معدش وارد میکردن
رنگ به رخش نمونده بود و ضعیف و نحیف شده بود
همه میگفتن چرا خدا زجر کشش میکنه و راحتش نمیکنه و دعاهای سلامتی تبدیل شده بود به دعای خلاصی از درد یا معجزه ای عظیم
اونایی که شهید شدن تو جنگ شانس آوردن
اما
اونی که وسط جنگ دوران سربازیش افتاده
اونی که دو سال اسیر بوده و شکنجه شده
اونی که جوونیشو به پیریش سنجاق کرده
اونی که شیمیایی شده و راه بیمارستان رو چشم بسته بلده
شهید واقعیه
روحش شاد و در آرامش ابدی
برچسب:
نویسنده: هستی اکبرینژاد