خرید بک لینک
زنگ تفریح که میشد یکی مانتو جلویشش رو میگرفت میگفت دود دود-چی چی

نزدیکترین رفیقت واگن سوم رو تشکیل میداد

چند دقیقه بعد کل کلاس پشت هم رو گرفته بودن و دود دود میکردن

یکبار کل مدرسه قطار شدیم و تو حیاط مدرسه مارپیچی دور هم میچرخیدیم

مدرسه ما یه مشت دختر پایه داشت که نخاله هاش دخترای مدیر و ناظممون بودن فقط

همیشه بچه های مسئولین از جمعیت جدا ایستاده بودن

نه با بقیه بازی میکردن نه حتی بهشون مستقیم نگاه میکردن

ما حسرت اونا رو میخوردیم اونا هم حسرت ما رو

نمیشد باهاشون صمیمی شد، چون از دست نمیخواستن بدن دسیپلین خودشون رو

ما از اولشم کل جامعه رو ناخودآگاه دو درصدی بار آوردیم

حتی تو دوغوز آبادامون

برچسب: نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 1:58

صفحه بندی