خرید بک لینک
تابستون آدم همش احساس میکنه کثیفه و از پوستش روغن میچکه

از حموم در میای میری بیرون بر میگردی دلت میخواد بری دوباره حموم

چند روز پیش گفتم برم کیسه بکشم شاید یه حس تمیزی بهم دست بده مثل قدیما

کلی گشتم تا کیسه و سفیدآب نو پیدا کردم؛ یه سنگ پای سبز هم کشف کردم

تو همین گشتن یه کیسه حنا هم هویدا شد؛ فکر کنم مال چهارسال پیش بود چون خودم خریده بودمش و میخواستم باهاش مثلا چیکاری کنم رو نمیدونم

پیش خودم گفتم حنا بذارم بعد کیسه کشی که دیگه نوستالژی کامل بشه

یادم افتاد اون موقع ها دوساعت طول میکشید وقتی حموم میرفتم

ترسیدم فشارم بیفته برداشتم یه چندتا شکلات هم پشت در حموم گذاشتم

اولش که شروع کردم دیدم ماهیچه های دستم اصلا جون نداره و حوصله کیسه کشیدن ندارم

بعد پیش خودم گفتم فقط دوتا دستامو میکشم

اما مثل تخمه شکستن میمونه

اولیشو که مغز میکنی ناخوداگاه دومی و سومی هم مشت میکنی تو دستت و تا تهشو در نیاری جنونت نمی خوابه

آدم احساس میکنه اگه یه جاشو کیسه بکشه بقیشو نکشه دو رنگ میشه بدنش

خلاصه این شد که ادامه دادم با پر رویی تمام

تازه خواهرمم صدا زدم بیاد پشتمو بکشه

اومد گفت مگه عیده چه خبرته یهو جو گرفتت

گفتم غلط کردم میدونی چیه قانع شد

خلاصه هر بدبختی بود تموم شد و سنگ پا و لیف هم زدیم به طوری که جیر جیر میکردم

دوش آب سردم هم که باز میکردم پوستم میسوخت

گفتم حنا بذارم شاید سوزشش کم بشه

یه تاغار حنا خالی کردم تو کاسه حموم

انگار میخواستم محل رو حنا ببندم

دیدم خیلی شده گفتم به موهامم بمالم

خیلی زیاد بود و خرابکاری شده بود

به در و دیوار حموم تیکه های حنا دیده میشد

موهام مثل جاجیم و نمد جمع شده بود و دست توش نمیرفت

پوست تنمم سوزشش صد برابر شده بود

غلط کردم دومم گفتم و در عرض دو دقیقه شروع کردم به شستنش

حالا مگه حنا از تو موهام در میومد

دیدم دارم گردن درد میگیرم از سنگینی موهام؛ برداشتم یه دست دیگه شامپو زدم گفتم باز بشه

سفیدی کف شامپو نارنجی شده بود ولی تموم بشو نبود هرچی زیر دوش بودم حنا میریخت از کله ام

بعدش نیم کیلو نرم کننده زدم به سرم تا گره های موهام باز بشه

گندی که به حموم زده بودم به قدری بود که مجبور شدم همه در و دیوار و زمین رو تاید مالی کنم

جونم داشت در میومد

هرکاری میکردم از حموم بیام بیرون تموم نمیشد کارم

وقتی از اون جهنم بخار در اومدم انگار وارد بهشت شده بودم گرفتم دو ساعت خوابیدم تا خستگیم در اومد

بلند شدم از خواب دیدم همه پوستم داره کش میاد

یه روغن کاری حسابی کردم تا بتونم تکون بخورم

خیلی روز بدی بود

چه شکنجه ای میکردنمون صدامون در نمیومد

برچسب: آزاری, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:11

صفحه بندی