
بیشتر خاطرات بچگیم رو برای این یادمه چون مامانم همیشه تعریفش میکنه جزئیات همه صحنه های زندگیشو یادشه سخته برای مامانم تنها زندگی کردن بدون بابام دلم براش خیلی میسوزه که داره پیر میشه تو تنهایی همه به امیدی ازدواج میکنن که وقتی ناتوان شدن یکی کمکشون کنه و دلشون میخواد همدم داشته باشن تو پیری ما که زبون همو نمیفهمیم و دو نسل جدا هستیم اما تلاش مامانم برای اینکه به نسل ما خودشو برسونه دردآور تر میکنه زندگیشو نه بچه ها آخرش بدردش خوردن نه شوهرش نباید رو کسی حساب باز کرد اصلا خیلی وقته دیگه دلم نمیخواد خاطراتم یادم بیاد از وقتی سرور سایت بلاگفا خاطرات یکسالم رو منهدم کرد، دلم خالی شد از نوشتن رو هر چیزی حساب باز کردم وسط کار دستم موند تو پوست گردو انگار زندگی همینه، به هیچی دلتو خوش نکن...
ادامه مطلب